فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

70

كليات ( فارسى )

بيا تا بينى ، اى منكر ، دلى از همت مردى * كه در صحراى قرب حق همى طيار درجنبد ولى حق عزيز الدين محمد حاجى آن عاشق * كه گرد كعبهء وحدت همى صد بار درجنبد همه عالم « 1 » شود مستغرق انوار او آن دم * كه درياى روان او ز شوق يار درجنبد چو بيند ديدهء جانش جمال يار بخروشد * دلش زان چون عيان گردد رخ دلدار درجنبد 85 چو انوار يقين بر وى فرود آمد بيارامد * دل و جان و تنش چون زان همه انوار درجنبد جمال جانش ار بيند كه و صحرا برقص آيد * كمال وحدت ار يابد در و ديوار درجنبد نجنبد تا ضمير او ندرد « 2 » پرده‌هاى غيب * چو بر وى منكشف گردد همه اسرار درجنبد نشان جام كيخسرو كه مىگويند بنمايد * ضمير پاك او آن دم كه از اذكار درجنبد بر آن خوانى كه عيسى خورد روحش دميدم شنيد * در آن آتش كه موسى شد سمندروار درجنبد 90 ز دست ساقى همت دو صد باده بياشامد * چو شد سرمست برخيزد ولى هشيار درجنبد در آن سر وقت كآن عاشق شود سرمست اگر ناگه * نظر در كوه اندازد كه و كهسار درجنبد فضاى سينه از صورت چو خالى كرد بخرامد * درخت جانش از معنى چو شد پربار در جنبد بجنبد چون فلك هر سو هزاران پرده پيش او * چو زان يك را بسوزاند همه استار درجنبد فلك گر زو امان يابد زمين‌آسا بياسايد * زمين را گر دهد فرمان فلك كردار درجنبد 95 فلك خود از براى آن همى گرد زمين گردد * كه بر روى زمين مردى چنو عيار درجنبد قلندروار درجنبد ز گفت مطرب خوش‌گو * چو حق با او سخن گويد از آن گفتار درجنبد زهى آراسته ذاتت با سماى صفات حق * ز ذكر پيش ذات تو دو عالم خوار درجنبد زهى خلق كريم تو معطر كرده عالم را * خجل گشته ازو بادى كه از گلزار درجنبد عراقى كى تواند گفت مدح تو ؟ ولى مفلس * بدانچش دسترس باشد بدان مقدار درجنبد 100 اگر پيش سليمانى برد پاى ملخ مورى * روا باشد كه هر شخصى ز استظهار درجنبد بانوار يقين بادا دل و جان و تنت روشن * هميشه تا ز ذوق [ تن ] دل احرار درجنبد

--> ( 1 ) در 1 : عاشق ( 2 ) در اصل : به درد